شعر و ادبیات
از چشم من این اتاق هم افتاده! دستانم از اشتیاق هم افتاده! انگارهوای شاعری بامن نیست! این سینه از اتفاق هم افتاده! از وسعت درد ورنج پوسید،چرا؟! در هجمه ی چکمه ها پلاسید، چرا؟! یک شاعر تلخ بودم وهیچ کسی احوال دل مرا نپرسید ، چرا؟! غمگینم و روزگار من این شده است... می بارم وحال زار من این شده است... قلیانی و چند استکان چای عزیز! هر روز غروب کار من این شده است... ... توی تاریکی کاشتم شان دور ازچشم کلاغ ها وآب شان دادم- به چند قطره اشک پس چرا سبزنشدند -هیچ گاه- بوسه های من؟! کاش خسته ام از این سلام ها،درودها ! خسته از تمام یاد و یاد بود ها! تا که دل نهم به رود خانه های دور می گریزم ازحریم بچه رودها! این چه روزگارمبهمی ست نازنین؟ با چنان فرازها،چنین فرودها! اطلسی زندگی چقدر ساده است؟! غصه ها وغم شدند تار وپودها دل گرفته ام که سرنوشت ماشده ست : عشق های پولی زیان وسودها * کاش راست قامتانه زندگی کنیم ! درمیان جنگلی پر از خمودها... آرزو مرد که مُرد از خدا خواست، گنجشکی شود تا مراقب خانواده اش باشد.روزها، از دورترین شاخه ها ، نگاه شان می کرد.چند هفته بعد، بازیگوش ترین کودک خانواده، با یک هدف گیری بی نقص، اورا به خاک کشید. تسلیم چشمه ی قدیمی که خشکید مرد به اجبار کوچ کرد؛بعد گنجشک ها رفتند و نخل های سبزهم کم کم به زرد اُکررسیدند.آن طرف تر، کویر، آرام و پرحوصله،برای بلعیدن واحه ای دیگر پیشروی می کرد... ناگزیر ماجرای رسوایی اش که در شهر پیچید،دیگر توانی برای زندگی کردن نداشت.خودش را به لبه ی دره ای عمیق رساند وبه پایین انداخت.معلق بین آسمان و زمین ،آرزو کرد ای کاش پرنده بود! نقاب دفتر شعرش را ورق زد؛نتوانست هیچ کدام از کارهایش را انتخاب کند؛انگار نوشته ها مال اونبودند.توی هیچ سروده ای نتوانسته بود خودش باشد... پس از مرگ اش ،پسرانش،آثارش را به عنوان شاعری بزرگ و ناشناخته به چاپ رساندند. زندگی هرچه که در می آورد،خرج وسیله اش می کرد.راننده ی تاکسی آرزوی خریدن ماشینی جدید داشت.یک روز در میانه ی خیابان، ماشین اش خاموش شد واتوبوسی زیرش گرفت...خانواده اش هم با پول دیه ی او،کامیونی جدید خریدند وبه راننده ای مجرب سپردند. مکافات کلاغ بی رحمانه به لانه ی گنجشک حمله کرد وجوجه هایش را کشت.یکی را خورد ودیگری را برای بچه های گرسنه اش به منقار گرفت. به لانه اش که رسید،اثری ازجوجه ها نبود. بالای سرش در ارتفاعی دور،یک قرقی درحال پرواز بود. انتظار آخرین خشاب های شان را که خالی کردند،منتظر ماندند تا سربازان دشمن ،با نارنجک های مرگ ازراه برسند.درسکوتی پر هراس فرو رفتند.... ناگهان از بیرون صدای سربازان خودی را شنیدند؛دشمن پیروز،با پاتکی مجبور به عقب نشینی شده بود. شریک سارقان مسلح نقاب پوش،باشلیک چند تیر هوایی و گذاشتن کلاشینکوف روی شقیقه ی طلا فروش،موفق به ربودن همه ی جواهرات شدند.این ماجرا شهررا ازنفس انداخت. آب ها که از آسیاب افتاد؛هرکسی قسمت خودش را برداشت.سهم طلا فروش ازهمه بیشتر بود. گزیر مرد عاشقانه هایش را خیلی دوست داشت.کم کم زنش آنها را رقیبی جدی برای زندگی اش دید.مجبورش کرد بین شان، یکی را انتخاب کند. شاعر با کوله باری از اندوه ، برگه ی طلاق را امضاء کرد. بهانه فرمانده با لحنی شرده وخشن گفت: وجودشان برای امنیت پرواز خطرناک است.حتی یکی شان نباید زنده بماند.تکرار می کنم،حتی یکی شان...! سربازان آن روز به بهانه ی کشتن کلاغ ها ،تمام پرنده های فرودگاه را قلع وقمع کردند. آهو آهو که به خیابان آمد، سر وکله ی چند گرگ هم پیدا شد.کم کم دسته هایی دیگری آمدند وبرای تصاحب اش به جان هم افتادند.گرگ ها سر تاسر شهر را پر کردند... از آن پس دیگر هیچ آهویی در شهر آفتابی نشد. توهم می خواست مثل ریز علی باشد ، اما نه کوهی ریزش کرده ونه بهمنی آمده بود.پیراهنش را آتش زد و روبه روی قطار تکان داد.راننده ی قطار هم سوت محکمی برایش کشید که نزدیک بود کر شود. آن شب هم به خاطر قهرمان بازی ، کتک مفصلی از پدرش خورد. فرمان دستور فرمانده به محافظین برای ورود افراد ، صریح بود: بدون هر گونه شیء فلزی! پیر مرد را به آن مراسم راه ندادند: به خاطر آن قلب کوچک مصنوعی! قول زن گفت تا بچه هایش را نبیند،نمی میرد.پیری اما نگذاشت به قول اش عمل کند! بدبخت پدرش که ور شکست شد، مرد هم انگیزه ای برای زندگی با او نداشت . خیلی زود طلاق اش داد! سقوط کلاغ ها!...کلاغ ها! این آخرین جمله ی خلبان در هنگام فرودبود.بازهم عقاب تیز پرواز دیگری از نیروی هوایی،پس از بازگشت از ماموریت موفقیت آمیزش،تسلیم حمله ی کلاغ ها شده بود! صید پیرمرد،کلافه شد؛دیگر نمی توانست درآن رودخانه ی قدیمی ،ماهی صید کند.با قایق قدیمی اش رفت روی عمیق ترین قسمت وقلاب اش را انداخت.چند دقیقه بعد ،چوب پنبه به سمت پایین رفت.با تمام توان اش دسته ی قرقره را چرخاند؛اما تکان قایق ،تعادل اش را به هم زد ودر آب غرق شد... بزرگ ترین ماهی رود،پیرمرد را صید کرده بود. ... کودکی باغ طعم گس خرمالو داشت بوی پرتقال وگوجه های نارس حالا علف های هرز در باغ می چرند... وشاخه های خشک از یاد برده اند دست های پدر را... به هم بغض این روزهایم: علی فرخپور عزیز کم کم به شبی بلند عادت کردیم بر چای بدون قند عادت کردیم مانند قناری که قفس رافهمید ما هم به هوای بند عادت کردیم... مرد، جان اش از دست نق زدن های زن، به لب رسیده بود؛می دانست که همسرش دیگر تحمل دیدن آن ها را کنار یکدیگر ندارد.تصمیمش را گرفت و غروب آن روز تنها به خانه رفت؛بدون ماشین نازنین اش!
یوسف عزیز یادم نمی رود بازی های فوتبال کاله را.ما پسران بد کوچه های خاکی بودیم وهیاهوی ما بلای جان همسایه ها شده بود.دیگر فرقی نمی کرد چه ساعتی از روز باشد؛فقط یک سوت یا صدای دل انگیز توپ لاکی ،ما را به کوچه می ریخت.شاید مسحورمان می کرد؛آنقدر که ساعت وزمان را از یادمان می برد.آن روزها حسرت به دل یک توپ چرمی بودیم وفقر امکانات بر خلاف این سال ها بیداد می کرد.یادم نمی رود که تیم فوتبال کاله به خاطر پاره شدن تنها توپ چرمی اش منحل شده بود!... یک روزخیس بود که تو وعلی بابا به جمع ما اضافه شده بودید؛با لباس هایی قشنگ ونونوارکه زندگی شهری تان را به رخ ما می کشید ...آن سوی هم ما بودیم با کفش های پلاستیکی از جنگ برگشته !دیگر جریان بازی از دست ما خارج شده بود؛من ودوستم طی یک تصمیم گیری نا خودآگاه - کاملا ایدئولوژیک مارکسیستی- بی هیچ حرف وحدیثی تصمیم به کثیف کردن آن لباس های زیبا گرفتیم وبه جای تور دروازه ،سر وتن شما را هدف گرفتیم!نتیجه ی بازی آن روز را به یاد ندارم ؛اما می دانم که در انجام اهداف اصلی مان بسیار خوب عمل کرده بودیم! آخربازی هیچ گاه ازیادم نمی رود؛ شما خیلی ساده ومعمولی گل ولای و نتیجه ی هدف گیری های ما را از تن زدوید ورفتید ؛بی هیچ گلایه ای ؛وما هم سرخوش از سرکوب عقده های شخصی -با ادای احترام به روح جناب فروید!-تا مدت ها به نقل شیرین کاری های مان پرداختیم! یوسف جان!مرا ببخش!...
چشمم که به چشم تو تلاقی افتاد یک سانحه ی شگفت وباقی...افتاد البته هزار نکته گفتند ولی این حادثه سخت اتفاقی افتاد ! درثانیه های سرد سیرم بی تو در پنجه ی بی کسی اسیرم بی تو هر لحظه خداحافظی ام درپی توست تقدیر من این است بمیرم بی تو... دنیای مرا بروب نقاشی کن! باسنگ وستاره خوب نقاشی کن! در حوصله ی لجوج من وقت عبور یک پنجره با غروب نقاشی کن! بابا تو بیا که حال شالی خوب است اوضاع تمام این اهالی خوب است پرونده ی درد های ما بسته شده آن کودک تلخ لاابالی خوب است... بابا به خدا نخواستم بد باشم در مغز تومثل جیغ ممتد باشم درسینه ی من گدازه ها می جوشید افسوس نشد که روی شان سد باشم!
ما مثل حواس پرتی کاج شدیم هاجیم و-چقدر این زمان- واج شدیم انگار زاصل خویش غافل گشتیم بدجور به عشق باز محتاج شدیم
از دست خودم بريده ام ، دلزده ام انگار به خويش مهر باطل زده ام در روي زمين كسي نفهميد چرا- مانند نهنگ ها به ساحل زده ام؟!... اي كاش شبي صداي پا مي آمد يا آنكه صداي آشنا مي آمد اي كاش شبي ميان دلتنگي ها الهام غزل به سمت ما مِي آمد آفاي ... هميشه فكر مي كرد روزي٬ تمامي كساني را كه دوست داشته است ٬ملاقات خواهد نمود. آن روز همه ي آن ها را ديد ٬وقتي كه جنازه اش بر شانه هاي شهر تشييع مي شد. در خویش شکستم ومجالی هم نیست حالا که تو نیستی ملالی هم نیست بگذار که دار کوب ها حمله کنند یک جنگل پیرم و خیالی هم نیست... *** نجوای سکوت باش در خواب پلی یا روح امید بین زنجیر وغلی رویای قشنگی ست که باشی باعشق در جنگل گرگ ها پی دسته گلی... از دفتر شعر من جنون می ریزد از قافیه های خسته خون می ریزد از حنجر این دو لول آویزان هم یک حس غریب بد شگون می ریزد با حسرت و با دریغ ما سرکردیم انگار که وارثان آه و دردیم گفتی که : "نرید انمن..."یعنی- روزی به زمین دوباره برمی گردیم؟! از عقل خودت پیاده بودی آن روز؟! یا آن که اسیر باده بودی آن روز؟! حوا به هوای سیب مغزت را خورد؟! آدم تو چقدر ساده بودی آن روز !... ازصلح فقط نبرد باقی مانده این سینه ی پر زدرد باقی مانده در صفحه ی روزگار از بودن ما یک واژه به نام "مرد "باقی مانده *** از من بگریز، حال من طوفانی ست تقدیر من از همیشه سرگردانی ست با چتر بیا سر قرارم ای عشق سرتاسر لحظه های من بارانی ست... (۱) به قهوه خانه آمده ام تاخاطرت را از یاد برده باشم چای با چشم هایت آمیخته است (۲) چند لقمه بغض توی گلویم گیر کرده کوهی بردلم سنگینی می کند آتشی درونم زبانه می کشد آه دکتر! بگویید دفتر شعرم را بیاورند می خواهم از درد هایم بگویم (۳) چشم هایت برتاقچه ملامتم می کنند حق با تو بود پدر شعر مرا از راه بدر کرد (۴) مضمونی ندارم برای سرودن چشم هایت کجاست؟! (۵) رودخانه ها از کوه ها سرچشمه می گیرند اشک های من از کجا؟ ( ۶) تو برنخواهی گشت مثل رودی در دامان دریا آرام می گیری... تلخی پایان تمام قصه های عاشقانه است (۷) آقیانوس ها مبدأ حیات اند ذات جهان با تلخی در آمیخته است لخت ورها در آغوش زمستان می غلتد پاییز از اصل که در فروع چیزی کم داشت در سجده ودر رکوع چیزی کم داشت بیهوده نبو د از بهشت اش راندند در عشق هم از شروع چیزی کم داشت الهام اسلامی عزیز تامرگ در رویاهایت خواهیم ماند... همراهان پنج شنبه های بی قراری وشعر محمودآباد مه گرفته برای الهام ورضا افسوس که(( مرثیه خوانان درخت های به پهلوافتاده)) مثل ((بسته سیگاری در تبعید)) ازاین ((دنیا که یک آن ازآنها چشم برنمی داشت ))کوچیدندوبی قراری هاشان برای ابد قرار یافت. الهام تاریخ نورانی ماه شد ورضا به سمت رودخانه ی استوکس جاری گشت... به یاد الهام،بانوی بی قرار شعر الهام اسلامی عزیز ،شاعرمحمودآبادی برای همیشه ازاین دیارکوچ کرد.اوشعر را از انجمن شعر وادب این شهرمه گرفته آغاز کردوکم کم به افق های تازه ای رسید.سادگی وصراحت به همراه اندیشه گی ازبارزترین مشخصه های شعرالهام است.ازهمان نوجوانی تشنه ی دانستن بود و روح زلالش یک آن سر ایستادن نداشت.درپنجشنبه های بی قراری وشعر،فضای کوچک انجمن راباسروده هایش زیباتر می کرد.هرروز کتاب های جدیدی از من می خواست وپس از آنکه باسعید میرزایی ،محمد علی رضازاده ومحمدرضابراری آشنایش کردم به فضای تازه ای پاگذاشت.جالب اینکه الهام در سرودن شعر محلی هم تبحرداشت ویکی ازمثنوی های اوکه ازدلمشغولی های زندگی درروستا حکایت داشت به شدت مورد علاقه وتشویق مردم واهل قلم قرارگرفت.درمحاورات روزمره همیشه ردی از طنز درکلامش بود.با صدای جذابش هرکسی رامبهوت خوانشش می کرد.در ابتدا داستان می نوشت وشعرنوی نیمایی کار می کرد.بعدا به سمت غزل گرایش پیدا کردودر خاتمه به شعرسپید پرداخت.درآخرین مجموعه شعرش عمیق ترین دردهای انسانی را باساده ترین کلمات برمعصومیت صفحات سپید کاغذ جاری کرد.مطمئنم که مجموعه ی الهام مستحق نقدهای جدیدوتازه تری است.گاه فکرمی کنم که شاعرانه گی الهام درپشت همسرش درحال فراموشی ست.بی انصافی می شود اگر در این نوشتار یادی نکنم از خانواده ی الهام اسلامی که برای رسیدنش به اوج از هیچ تلاشی فروگذار نکردند. درپایان درست در یک صبح پاییزی-فصلی که به شدت دوستش می داشت-پرنده شد و پرکشید و روح بی قرارش دربیکرانگی ابدیت قرار یافت. وهیچ فکرنکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم... یادش گرامی ازدست خودم بریده ام درکم کن مادر به طناب دار من گیر نده دیگربه جنون رسیده ام درکم کن 1 نه هیچ چیز خشنودم نمی کند نه این دقایق لجوج نه کلامی که مرا به تو می رساند ونه طعم انجیری که برشاخه های هفت سالگی ام آویزان بود 2 در جنون ریشه دارم وهیچ تفنگی به هراسم نمی اندازد به تیرم بزنید شاید که موجی باشم برگستره ی این مرداب 3 نام تو ازخاطرم گذشت ودردهانم گل های سرخ رویید 4 به اندازه ی برگ های تقویم غمگینم دست های تو اگر ورقم می زد شاید به انتها نمی رسیدم 5 گیسوانت شبی بلند است پیشانی ات ماه چشم هایت ستارگان هرشب باکهکشانی در بسترم- به خواب می روم 6 به کودکی ام قسم زخم مادرانه ی تو هنوز برپیشانی ام نشسته است همراه دردهای دارا سینی ساده ی سارا وافسانه ی مردی که هیچ گاه نیامد- حتی درباران 7 واژه ها را از دفترم برداشتم تنها چشم های تو باقی ماند 8 باسینه ای پرازاشک به خانه آمدم نامه هایم را آب برد 9 چشم های تو آخرین لنگرگاهست کشتی برای ابد متوقف خواهد شد 10 دلتنگ که باشم سراغ چشم های تورا می گیرم تنها تاریکی است که زبان درد را می فهمد وقتی که نوای عشق جاری می شد دلزخمه ی تو چه سخت کاری می شد ای کاش جواب چشمهایت این بار ازهرچه که بگذریم...آری می شد *** دلخسته ایم خسته وخوابی نمی رسد تاریک میشویم و شهابی نمی رسد حتی دراین نفس که عطش میهمان ماست ازسرزمین چشم تو آبی نمی رسد



| Design By : Night Melody |

